روایت زندگی یکی از مددجویان

روایت زندگی یکی از مددجویان

مرد چند سال پیش خانه را ترک کرد ، همسایه ها می گفتند شاید از خجالت نداشتن یک لقمه نان رفتن را بر ماندن ترجیح داده است تا زن و بچه اش خرد شدنش را بیشتر از این نبینند اما آیا این تنها راه چاره بود؟
روزها گذشت و مادر آنقدر شرایط زندگی برایش سخت گذشت که برای پول پیش خانه مجبور شده یک کلیه اش را بفروشد و پسرک نوجوانش که می بایست تمام ذهنش مشغول درس و مدرسه باشد به دنبال یک لقمه نان حلال روانه شد تا کمی بار سنگین زندگی را از دوش مادر بردارد.
پیش تر خیلی از مسافران مترو خط یک زن را هر روز می دیدند که یک دستش به کمر است در حالیکه از درد به خودش می پیچد دستفروشی می کند.
وقتی کنار مادر نشستیم و با او گرم صحبت شدیم برایمان گفت که : “کلیه ام را فروختم پول پیش خانه دادم اما نتوانستم اجاره را بپردازم و صاحبخانه به ناچار پول پیش را به جای اجاره خانه برداشت، سر سال ما را جواب کرد و اثاثیه مان را در خیابان ریخت.”
با دستش اشاره به کانکسی در همان حوالی کرد و گفت: “تمامی زندگیمان اینجاست!” و بی اختیار اشک از چشمان او و فرزندش سرازیر شد. بغضش را فروخورد و ادامه داد: “چند شب است سقف آسمان، سقف خانه ام شده ، حتی از اقوام خجالت می کشم آنقدر شب را در خانه هایشان به صبح رساندیم که دیگر رویم نمی شود.”
پس از بازگشت تیم مددکاری و تنظیم گزارش اولیه، بی درنگ پرونده این خانواده کوچک در واحد حمایتی و توانمندسازی گشوده شد و به لطف یگانه مهربان و دستور مدیرعامل محترم مقرر شد شغلی برای پسر نوجوان در مؤسسه خیریه نیکوکاران شریف درنظر گرفته شود تا در ایام تابستان کمک خرج مادر شود و در گام دوم روند اسکان اضطراری به انجام رسید و اسکان دائم این عزیزان نیز با طی مراحل به سرعت در حال انجام است. این روزها مادر و پسر گاهی به مرور گذشته می پردازند و در تعامل با تیم روانشناسی واحد توانمندسازی در حال ترمیم روحیه و آماده شدن برای فرداهای بهترند.
امیدواریم این پرونده نیز به لطف و یاری حامیان همیشه مهربان به نقطه مطلوب این نهاد مردمی که استقلال روحی-معنوی و به تبع آن مالی این خانواده عزیز است منجر شود.

شما عزیزان می توانید برای حمایت از این مادر و فرزند و تأمین مسکن مناسب برای آنان بر روی دکمه حمایت میکنم کلیک نمایید.

لغو پاسخ

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد